صفحه اصلي پايگاه مراکز  
صفحه اصلي
درباره استان
اخبار پژوهشي
اخبار پژوهشی مراکز
طرحهاي پژوهشي
مناسبتهاي محلي
مقالات
فراخوان
شخصيتهاي علمي‌فرهنگي
جاذبه هاي استاني
آلبوم تصاوير استان
معرفي مديريت‌ پژوهشي
ارتباط با ما
 
جستجو :
 
تاريخ بروز رساني :   
 1398/03/02
 
شهر :  
نام مناسبت : بزركداشت شهيد بابايي
زمان اجرا :   
آداب و رسوم : 15 مرداد ماه هر سال يادآور شهادت جوانمردي است كه در سال 1329 در يكي از محرومترين مناطق قزوين، ديده به جهان هستي گشود، آن هم در خانواده اي كه با عشق امام حسين(ع(، عباس(ع) و زينب(س) روزگار گذرانيدند...
در آستانه فرا رسيدن سالگرد خلبان شهيد بابايي ستاد بزرگداشت سالگرد شهيد بابايي تشكيل جلسه داد.
اولين نشست ستاد بزرگداشت سالگرد شهادت ، سرلشگر خلبان ، عباس بابايي ، از سوي سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران استان قزوين و با حضور جمعي از مسوولين محلي در جوار گلزار شهدا برگزار شد.
در اين جلسه سيد محمد مهدي شهروش ، رئيس سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران استان قزوين با گرامي داشت ياد و خاطرات ماندگار شهيد بابايي و تشريح نقش ارزشمند ايشان در پيروزي 8 سال دفاع مقدس ، بر اهميت برگزاري مراسم نوزدهمين سالروز شهيد بابايي تاكيد و برنامه هاي اجرايي اين سازمان را تشريح كرد.
شهروش برگزاري جسه شوراي اداري مديران استان در منزل شهيد بابايي ، برگزاري دعاي كميل ، اجراي صبحگاه مشترك لشگر 16زرهي و حضور در گلزار شهدا و تجديد ميثاق با آرمان هاي شهدا ، برپايي نمايشگاه ويژه شهيد بابايي و تهيه و توزيع بروشور زندگي نامه و فعاليت هاي وي به عنوان ساير برنامه هاي اين ايام نام برد.
همزمان با بيستمين سالگرد شهادت سرلشگر خلبان عباس بابايي،مراسم ويژه‌اي در قزوين با حضور امير سرتيپ خلبان دكتر احمد ميقاني فرمانده نيروي هوايي ارتش و جمعي از خلبانان و كاركنان نيرو برپا مي‌شود.
همزمان با بيستمين سالگرد شهادت سرلشكر خلبان عباس بابايي مراسم ويژه‌اي شامل برگزاري نمايشگاهي از تصاوير و آثار شهيد بابايي كه توسط همرزمان وي در نيروي هوايي تهيه شده، برگزاري جلسات مذهبي و برپايي صبحگاه مشترك از جمله برنامه‌هاي بزرگداشت سرلشگر خلبان عباس بابايي است تا رشادت‌هاي او هيچ گاه از ياد نرود.
به گزارش روابط عمومي نهاجا،شهيد سرلشگر خلبان عباس بابايي در سال 1329 در شهرستان قزوين ديده به جهان گشود. دوره ابتدايي را در دبستان "دهخدا" و دوره متوسطه را در دبيرستان "نظام وفا" قزوين گذراند. در سال 1348 در حالي كه در رشته پزشكي پذيرفته شده بود،‌ داوطلب تحصيل در دانشكده خلباني نيروي هوايي ارتش شد.
پس از گذراندن دوره آموزشي مقدماتي خلباني، جهت تكميل دوره به كشور آمريكا اعزام گرديد. در اين مدت، دوره آموزشي خلباني هواپيماي شكاري را با موفقيت به پايان رساند و پس از بازگشت به ايران، در سال 1351، با درجه ستوان دومي در پايگاه هوايي دزفول مشغول به خدمت شد. همزمان با ورود هواپيماهاي پيشرفته F14 به نيروي هوايي، شهيد بابايي در دهم آبان ماه 1355، براي پرواز با اين هواپيما انتخاب شد و به پايگاه هوايي اصفهان انتقال يافت.
پس از پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزانه، به عنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه هوايي اصفهان به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب پرداخت.
شهيد سرلشگر عباس بابايي در هفتم مردادماه 1360 از درجه سرواني به سرهنگ دومي ارتقا پيدا كرد و به فرماندهي پايگاه هشتم اصفهان برگزيده شد.
وي در نهم آذرماه 1362، ضمن ترفيع به درجه سرهنگ تمامي، به سمت معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي منصوب گرديد و به ستاد فرماندهي در تهران عزيمت كرد.
سرانجام در تاريخ هشتم ارديبهشت ماه 1366 به درجه سرتيپي مفتخر شد و در مردادماه سال 1366 برابر روز عيد قربان در حين عمليات برون مرزي به شهادت رسيد.
شهيد سرلشگر خلبان عباس بابايي در هنگام شهادت 37 سال داشت. از او يك فرزند دختر به نام سُلما و دو فرزند پسر به نام‌هاي حسين و محمد به يادگار مانده است.



پدر بزرگوار عباس را همه به عنوان تعزيه گرداني مي شناسند كه سالها عمر و زندگي خود را وقف اين همايش بزرگ مذهبي كرده و صحن حياط خانه شان در خيابان سعدي، منزلگه دوستداران حسين(ع) و ياران باوفاي او بود.
عباس هم در چنين محيط عارفانه اي به دنيا آمد و روحش با نقشهاي مختلفي كه در برنامه هاي تعزيه اجرا مي شد، تا حقانيت ائمه اطهار(ع) را در طول تاريخ به ثبت برساند، عجين شد، او بعضاً در تعزيه ها هم نقش مي گرفت، تا در پاسداري از خون سالار و سيد شهيدان كربلا، از آن بهره ببرد.
داستان زندگي عباس براي همه آنهايي كه مي خواهند يك زندگي باعزت و سعادتمند داشته باشند داستاني مملو از پيامهاي پر راز و رمز است. اينكه او هميشه تأكيدش بر اين بود كه همه هستي ما، در مقابل آن سرمايه ارزشمندي كه بايد حفظ شود، خيلي كم ارزش است و آنچه كه به جان ما اهميت و ارزش مي بخشد، اين است كه آن را به عنوان بهاي بقاي اسلام بپردازيم! او در سال 1348 در حالي كه در رشته پزشكي پذيرفته شده بود، به علت علاقه اي كه داشت به دانشكده خلباني راه يافت و پس از دوره آموزش مقدماتي به آمريكا رفت و در آمريكا از معدود دانشجوياني بود كه علاوه بر انجام تمامي واجبات ديني خود به نشر احكام ديني مي پرداخت و انديشه خدمت در وطن و اعتلاي كشور را در سر مي پروراند.
اينكه خلبان عباس بابايي چگونه توانست در اوج جواني در كشوري مثل آمريكا تمام هويت ديني و فرهنگي خود را حفظ كند و دوان دوان خود را به مقام شهادت برساند، اوج زندگي قهرمان اين داستان است. خوب است فرازهايي از اين داستان را با هم مرور كنيم.

مي دويد تا شيطان را از خود دور كند
در دوران تحصيل در آمريكا، روزي در بولتن خبري پايگاه «ريس» كه هر هفته منتشر مي شد، مطلبي نوشته شده بود كه توجه همه را به خود جلب كرد. مطلب اين بود:
"دانشجو بابايي ساعت 2 بعد از نيمه شب مي دود تا شيطان را از خودش دور كند."
من و بابايي هم اتاق بوديم. ماجراي خبر بولتن را از او پرسيدم. او گفت:
- چند شب پيش، بي خوابي به سرم زده بود. رفتم ميدان چمن پايگاه و شروع كردم به دويدن. از قضا كلنل «باكستر» فرمانده پايگاه با همسرش از ميهماني شبانه برمي گشتند. آنها با ديدن من شگفت زده شدند. كلنل خودرو را نگه داشت و مرا صدا زد، و پرسيد: «در اين وقت شب براي چه مي دوي؟» گفتم: «خوابم نمي آمد خواستم كمي ورزش كنم تا خسته شوم.» گويا توضيح من براي كلنل قانع كننده نبود. او اصرار كرد تا واقعيت را برايش بگويم. به او گفتم: "مسائلي در اطراف من مي گذرد كه گاهي سبب مي شود شيطان با وسوسه هايش مرا به گناه بكشاند و در دين ما توصيه شده كه در چنين مواقعي بدويم و يا دوش آب سرد بگيريم."

او هيچ وقت پپسي نمي خورد
در طول مدتي كه با عباس در آمريكا هم اتاق بودم، او هميشه روزانه دو وعده غذا مي خورد، صبحانه و شام. هيچ وقت نديدم ظهرها ناهار بخورد. بعضي وقتها همراه با شام نوشابه مي خورد؛ اما نه نوشابه هايي مثل پپسي... كه در آن زمان موجود بود. يك بار به او اعتراض كردم كه چرا پپسي نمي خري؟
با اصرار من آهسته گفت:
- كارخانه پپسي متعلق به اسرائيليهاست.
به او خيره شدم و دانستم تا چه حد از شعور سياسي بالايي برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسائل، آفرين گفتم.

ميدان مبارزه
خلبان با افتخار پس از پايان تحصيلات به ايران آمد و همزمان با ورود هواپيماي اف 14 به نيروي هوايي به همراه تعدادي ديگر به پايگاه اصفهان منتقل شد. با اوج گيري مبارزات مردم عليه نظام ستمشاهي، به عنوان يكي از كاركنان فداكار ارتش وارد ميدان مبارزه عليه رژيم پهلوي شد. وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي با دارا بودن تعهد، ايمان، تخصص و مديريت اسلامي چنان درخشيد كه در هفتم مرداد ماه 1369 به فرماندهي پايگاه هشتم هوايي منصوب شد. خلبان بابايي، در تاريخ دفاع مقدس با بيش از سه هزار ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده، اخلاص و ايثار خود را بيش از پيش به نمايش گذاشت. حضور پر بركت او در جبهه داستان ديگري است كه هر لحظه اش درس بزرگي بود براي ياران و همرزمان او و براي هر كس كه مي خواهد چون او باشد. اين خاطره را از زبان يكي از همرزمان او بخوانيم.

زير هر تار مويت يك شيطان خوابيده است
شهيد بابايي بيشتر وقتها سرش را با نمره چهار، كوتاه مي كرد و لباس بسيجي مي پوشيد. اين موضوع علاوه بر وضعيت ظاهري و نوع لباسي كه به تن مي كرد، سبب مي شد ما در راه بندهاي مناطق با مشكل مواجه شويم؛ زيرا معمولاً نام يك سرهنگ شكل و شمايل خاصي را در ذهن عامه مردم القا مي كند. برعكس من با لباس كار آمريكايي و عينك خلباني براي اينكه در راه بندها بدون معطلي عبور كنيم خودم را سرهنگ بابايي معرفي مي كردم و شهيد بابايي هم واكنشي نشان نمي داد.
يك روز در طول مسيري كه با هم مي رفتيم، ايشان به طور خصوصي درباره طرز لباس پوشيدن من صحبت كرد و گفت: «اين لباسهاي آمريكايي كه شما به تن مي كنيد، معنويت جبهه را به هم مي زند.» من در پاسخ گفتم: «من به لباس شيك پوشيدن علاقه دارم. حالا مي خواهم بپرسم چرا شما سرتان را هميشه ماشين مي كنيد. آخر حيف نيست كه اين موهاي مجعد و زيبا را مي تراشيد. ناسلامتي شما جوان هستيد.»
ايشان سكوت كرد و چيزي نگفت. آن روز گذشت.
در يكي از روزها كه در منطقه عملياتي بوديم، من پس از خواندن نماز صبح جلو آينه رفتم و شروع كردم به شانه زدن موهايم. با توجه به بلند بودن موهايم، اين عمل مدتي طول كشيد؛ تا اينكه صداي خنده آهسته اي مرا به خود آورد. ديدم شهيد بابايي است كه در كنار سوله دراز كشيده است. او از جايي كه خوابيده بود نيم خيز شده و به من نگاه مي كرد. بابايي گفت: «مي خواهي من يكي از دلايل تراشيدن سرم را برايت بگويم؟ من يك ربع ساعت است مي بينم جلو آينه ايستاده اي و موهايت را چپ و راست مي كني. مي داني كه زير هر تار مويت يك شيطان خوابيده؟ غرور اين موها، تو را در جلو آينه نگه داشته و گمان مي كني اگر موهايت را به طرف چپ شانه كني خوش تيپ تر مي شوي و يا برعكس؛ ولي من سرم را تراشيده ام و يك قيافه معمولي به خود گرفته ام. قيافه معمولي هم هيچ وقت انسان را مغرور نمي كند.»
من ديگر حرفي براي گفتن نداشتم. از صحبتهاي او دريافتم كه چقدر با نفسش مبارزه كرده و به همين خاطر انسان كاملي شده است.

خداحافظي
همسر شهيد بابايي مي گويد: سال 1366 بنا بود همراه عباس به سفر حج مشرف شويم. پس از تحويل ساكهايمان در چهره عباس نوعي پريشاني ديدم. او سخت در انديشه بود. انگار مي خواست چيزي بگويد و نمي توانست. براي سوار شدن هواپيما از سالن انتظار خارج شديم و به پاي پلكان هواپيما رسيديم. ناگهان عباس مرا صدا زد و گفت: خدا به همراهتان من و اطرافيان شگفت زده شديم. به او نگاه كردم و گفتم: مگر تو با ما نمي آيي؟
سرش را پايين انداخت و زير لب آرام گفت: ا...اكبر
من كه از حركت او گيج شده بودم گفتم: چه مي خواهي بگويي؟ چه شده عباس؟
ولي او بي اعتنا به گفته من گفت: خيلي شلوغه... خيلي شلوغه.
من كه به خاطر آشنايي با اخلاق او تا حدي به منظور او پي برده بودم با ناراحتي گفتم: عباس !نكند تصميم داري با ما نيايي؟
او گفت: من نمي توانم با شما بيايم. كشتي ها بايد سالم از تنگه بگذرند. شما برويد خانم. من سعي مي كنم با آخرين پرواز خودم را به شما برسانم.
من كه مي دانستم عباس از تصميم خود منصرف نخواهد شد، به او گفتم: قول مي دهي؟
او دستي بر سرش كشيد و در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گفت: مي بيني كه ساكم را هم پيش شما گرو گذاشته ام. قول مي دهم بيايم. حالا راضي شدي؟...
آنگاه آقاي صراف از او خواست تا همراه ما بيايد؛ ولي عباس كه گويا مي خواست حرف آخر را بزند گفت: مكه من اين مرز و بوم است. مكه من آبهاي گرم خليج فارس و كشتيهايي است كه بايد سالم از آن عبور كنند. تا امنيت برقرار نباشد، من مشكل مي توانم خودم را راضي كنم.
بعدها وقتي از سفر حج بازگشتيم، شنيدم عباس طي آن مدت طرحي را به اجرا درآورد كه با اين طرح چهل فروند كشتي غول پيكر تجارتي از تنگه خورموسي به سلامت عبور كردند.
تاريخچه : شهادت شهيد عباس بابايي در روز جمعه 15 مرداد ماه سال 1366 ساعت 30/8 دقيقه صبح روز عيد قربان به شهادت رسيد. بابايي در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه اي بود كه از كودكي تا واپسين لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاري و ايثار زندگي كرد و سرانجام نيز در روز عيد قربان، به آرزوي بزرگ خود كه شهادت بود نائل گرديد و نام پرآوازه اش در تاريخ پرافتخار ايران جاودانه شد. دادپي- يكي از خلبانان و دوستان شهيد بابايي- كه همان سال به حج رفته است، مي گويد: روز عيد قربان، عاشقان كعبه در حال طواف بودند، صداي اذان در فضا پيچيد. ناگهان بر جاي خود ميخكوب شدم و با چشماني شگفت زده عباس را ديدم كه احرام بسته. سراسيمه صف زائران را شكافتم تا خود را به او برسانم، ولي هر چه گشتم او را نيافتم. در لحظه اذان ظهر عيد قربان پيكر پاك شهيد بابايي بر روي دستها تشييع شد. نقل شده است، چند روز قبل از شهادت در پاسخ به پافشاري بيش از حد دوستانش براي عزيمت به مراسم حج گفته بود: «تا عيد قربان خودم را به شما مي رسانم.» صديقه حكمت، همسر شهيد بابايي مي گويد: عباس به تعبير من، سربازي واقعي براي اسلام و ولايت بود و همه خصوصيات يك سرباز فدايي را داشت.
    
 
     
 

کليه حقوق اين سايت متعلق به مرکز پژوهش و سنجش افکار سازمان صداوسيما است.